مرد عاشق، به خودفريبي دچار است و پيام هاي صريح زن را که عشق او را تلويحا رد مي کند، نمي بيند. جوزف گوردون له ويت مي گويد اين مرد جوان به تصور کليشه اي از عشق دل بسته و تعريفي از خودش ندارد اما در موقعيتي قرار مي گيرد که انتظارش با واقعيت، تلاقي پيدا مي کند و دلش مي شکند.

او مي گويد اين يک کمدي عاشقانه است که برخلاف فرمول معمول فيلمهاي هاليوودي، تماشاگر را با تصويري کاذب، فريب نمي دهد. گوردون له ويت در صحنه اي از فيلم از خوشحالي در خيال خودش به رقص در مي آيد. کارگردان مارک وير مي گويد صحنه را طور ديگري هم طرح کرده بود که گوردون له ويت مجبور نباشد برصد اما او گفت البته که مي خواهد برقصد.

 

گوردون له ويت هم مي گويد گفتم مگر شوخي داري.. چون بازيگر است و با موسيقي سروکار ندارد، شايد ديگر فرصت پيدا نمي کرد که رقص خودش را نشان بدهد. منتقدها رابطه اي که روي پرده بين دو بازيگر به وجود آمده، ستايش کرده اند. مارک وب، کارگردان، مي گويد نمي شود آ و ب را کنار هم گذاشت بلکه بايد پويائي، يا کشش يا ترکيب آنها را در فيلم گذاشت پويائي رومانتيک بين آنها، محور قصه است.

 

اما شبيه اين فيلم زياد ديده شده است. يعني کمدي عشقي با موسيقي راک غيرمتعارف؟ آدم ياد Garden State مي افتد که حتي البوم ترانه هاش هم بيرون آمد. آدم به اين صحنه ها که نگاه مي کند، ياد دهها فيلم ديگر مي افتد از سينماگران جوان و اهل حال، با شرکت هنرپيشه هاي جوان و اهل حال، در باره مردها و زنهاي جواني که عشق مشترک شان به يک گروه راک اهل حال، باعث آشنائي و ازدواج آنها مي شود... و شايد جذابيت فيلم «500 روز سامر» هم در اين باشد که با همين فرمول که گفتي، بازي کرده، يعني خلاف جهت آب شنا کرده و به همين سبب، فضاي آن آشناست در حاليکه مفهوم متفاوتي دارد. به قول رنه رادريگز، منتقد ميامي هرالد، فيلمي است که روي پرده، با تصور قبلي تماشاگر کاملا متفاوت است، فيلمي است خنده دار و در عين حال غمگين، سرخوش ولي دلتنگ، و همچنين وجدآور.

 

خانم رادريگز مي گويد اين کمدي عشقي است که اصلا فکر سينماي کمدي عشقي را که تکراري و خسته کننده شده، از نو، تازه و گيرا مي سازد، و يادآور مي شود که کمدي عشقي تا چه اندازه مي تواند تاثير گذار باشد و انتقال دهنده باشد. پيتر تراورس در رولينگ استون نوشته اين فيلم، نوع ديگري از داستان عاشقانه است که چيزي از دل تماشاگر مي کندو مي برد

 

در اين داستان، تام، شخصيت مرد جوان، نقشي را دارد که معمولا دخترهاي جوان در فيلمهاي رومانتيک دارند، يعني اوست که عاشق است و اوست که به خاطر اين عشق، خودفريب شده و حرفها و اشارات طرف مقابل را يا غلط متوجه مي شود يا خيالي تعبير مي کند. شغل اين جوان در فيلم نويسندگي کارتهاي تبريک است و اين دختر، با بازي زوئي دشانل، آنجا کارآموز مي شود.

 

جذابيت و ابهام رابطه آنها در اين است که دختر از اين جوان بدش نمي آيد اما با او وقت مي گذراند تا عشق اصلي اش را پيدا کند و طبيعي است که در پايان اين فيلم، دل اين جوان شکسته مي شود.. داستان براي سناريست فيلم، اسکات نوستاتر Scott Neustadter اتفاق افتاده که عاشق دختري مي شود که مي گفت دوست پسر دائمي نمي خواهد و آنا عاشق او شد و دنبالش بود تا اينکه دختر رابطه اش را قطع کرد.

 

فيلم خيلي غمگيني است، به خصوص که از ديد مرد جوان بازگو مي شود. ولي اين داستان دلتنگ کننده تر و غم انگيزتر به گوش مي رسد، ولي در فيلم اين قدر سنگين و سخت نيست. مثلا اينکه سامر عاشق اين جوان نيست، هر چند معلوم است، اما زياد برجسته ي شود و تماشاگر حتي از اسم فيلم هم مي تواند حدس بزند که روزگار تام با سامر، پاياني مشخص دارد.

اما ساختار فيلم خطي نيست، يعني تام در خاطراتش بين روزهاي مختلف پس و پيش مي پرد، و ما شاهد اين هستيم که رابطه آنها، هم گل مي کند و مي شکفد، و هم مي پژمرد و فرو مي ريزد... و اين ساختار، لحن تلخ و شيريني به فيلم مي دهد. به قول راجر ايبرت منتقد شيکاگو سان تايمز، وقتي ما به رابطه هاي عشقي شکست خورده گذشته خود فکر مي کنيم، هيچوقت ماجراها را به ترتيب تاريخي به ياد نمي آورديم بلکه در مغزمان بين لحظه هاي سرخوشي و دلتنگي، اميد و ياس، مي پريم... معمولا مردم مي گويند داستان را از اولش بگو، ولي آدم وقتي خودش اول يک داستان عشقي قرار دارد، نمي داند که آنجا اول داستان است، و فيلم 500 روز سامر هم همينطور است، از روز 488 شروع مي شود.

 

به قول اوئن گليبرمن، منتقد EW مي نويسد برخلاف کمدي هاي عشقي متعارف که معمولا چند حالت مشخص را توصيف مي کنند، فيلم «500 روز سامر»، حالتهاي مابين آن حالتهاي مشخص را نشان مي دهد و هنر کارگردان مارک وب در اين است که هر صحنه را هوشمندانه مثل يک عکس مقطعي از خاطره نشان داده و حس بازيگوشي او، بي نهايت است.

 

هر دوره اي فيلم عشقي خاص خودش را دارد. مثلا دهه 1970 را فيلم وودي آلن، اني هال، تعريف مي کرد و از نظر اوئن گليبرمن، فيلم «500 روز سامر»، مي تواند همان کار اني هال وودي آلن را بکند براي نسل بيست و چندساله امروز، و او را تشبيه کرده به وس اندرسن، کارگردان نسل جوان، ولي با اين فرق که وس اندرسن، کارگردان فيلمهائي مثل راشمور و دارجيلينگ ليميتد، از هوش و ابتکارش براي برتري پسامدرن استفاده مي کند در حاليکه کارگردان 500 روز سامر، مارک وب، از هوش و ابتکاري در خدمت انسانيت استفاده کرده...

 

مايکل اسراگو در بالتيمور سان هم حالت فيلم را به اني هال وودي آلن تشبيه کرده به خصوص به خاطر تلاش تام شخصيت مرد جوان، براي بازسازي صحنه ها. ينطور که منتقدها نوشته اند، فيلم 500 روز سامر با کمدي عشقي هائي که دائم ساخته مي شود فرق دارد. خيلي ها از عمق ديالوگها و طرز فکر شخصيتها تعريف کرده اند. مثلا راجر ايبرت يادآور مي شود که شخصت دو عاشق در اين فيلم در باره ارزش هاي زيبائي شناختي خودشان در معماري صحبت مي کنند، راجع به تقابل زيبائي و حقيقت... و کمتر فيلمي را سراغ داريم که چنين بحثهائي زمينه رابطه عشقي را تشکيل بدهد.

شخصيت تام يک شاعر کارتهاي تبريک است ولي درس معماري خوانده و مناظري از شهر لس انجلس به سامر نشان مي دهد که تماشاگر در فيلمهاي ديگر نديده است. اما انتقادي که از فيلم شده، ابهام شخصيت سامر است، براي اينکه تام هيچوقت او را به درستي نمي شناسد، تماشاگر هم بيشتر از آنچه تام از سامر مي داند، نمي داند.

 

ديويد ادلستاين، منتقد هفتگي نيويورک هوشمندي سناريوي فيلم را به کارهاي سناريست و فيلمساز مبتکر نسل نوي سينماي آمريکاچارلي کافمن تشبيه کرده ولي نوشته در تحليل نهائي، اين فيلم، رقصي است روي خلاء -- و درام واقعي نمي تواند وجود داشته باشد وقتي شخصيت زن قهرمان فيلم اينقدر در پرده پوشيده شده -- حتي اگر موضوع فيلم همين باشد... باز هم فرق نمي کند، بازهم نمي تواند برخورد و درام بيافريند. اما جو نوماير در ديلي نيوز نيويورک نوشته اين فيلم يک کمدي عشقي است که حس زندگي واقعي را دارد و ديويد واينگند در سنفرانسيسکو کرانيکل مي نويسد فيلمي است غيرقابل مقاومت در باره عشق خوبي که بد مي شود.