داستان های امیرعلی نبویان!!!

بالاخره متن داستان های امیرعلی رو از وبلاگ تابستانه پیداکردم!!!

قصه هاش محشره!محشر تر از قصه هاش نحوه ی خوندن داستان هاشه!

بخونین و حال کنین.....

ادامه نوشته

هم اندیشی های  شهریار با نیما

رازی است که آن نگار می داند چیست

                                           رنجی است که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

                                            من دانــم و شــــهریار می داند چیست

                                                                                   کلیات نیما

ادامه نوشته

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

 

خدا را می شناسم از شما بهتر ، شما را از خدا بهتر

 

خدا از هر چه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ها  در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی ، بگو موسی،  پریشان تر تویی یا من؟؟؟

 

 

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق        به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

شهریارا گر آئین محبت باشد                            جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چها می‌بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه‌ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه‌ی بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام‌آور فروردینی
شهریارا گر آئین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن                   که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم‌کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را


به غزل رام توان کرد غزالان رمیده                 شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا
که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر می‌رود از آتش هجران تودودم
جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه‌ی امید ز سودای تو سودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیده
شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار             در رشته چون کشم در و لعل نسفته را


بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

شهریارا غم آوارگی و دربدری                             شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران
دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


عشق با اخلاق.........

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند...جواب داد
 
اگر زن یا مرد دارای ( محبت و اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 

اگر ( پول ) هم داشته باشند یک تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

اگر (مدرک) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1۰۰۰

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس چهار تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم=100۰0
                                         
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (محبت و اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم

به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت 


=
=
=
=
=
=

نتیجه : اگر اخلاق و محبت و انسانیت نباشد  انسان خدای مدرک و ثروت و

اصل و نسب و زیبایی هم باشد هیچ نیست

نلسون ماندلا

از خدا پرسیدم: خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق.. که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن

فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران، زلال که باشی آسمان در توست...

 

 

 

رباعیاتی از خیام

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

 

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

 

ادامه نوشته

رباعیاتی از خیام

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟


گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است


این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشند؟
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها مینوشند

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ...
سرمست شد این جهان هستی را ساخت.

هوا بس ناجوانمردانه سردست

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

فريدون مشیری

«فضولي» پايه‌گذار سبک هندی یا آذربایجانی

فضولي در اواخر حيات جامي يا بلافاصله پس از مرگ او (898 هجري قمري ) در صفحه‌اي از قلمرو شعر پارسي و تركي درآمد و طرز نوآئيني را نيز به دنيا آورد. او در آثار فارسي و تركي خود هر كدام را به بند تقدم مقيد دانسته با سياق ابداعي خود شعر سروده است و عادات ذوقي اسلاف خود را با اندكي تكميل و تدوين به نظام معتادي در آورده است.

ادامه نوشته

قلبی که برای ایران نمی تپد ، بهتر است هرگز نتپد

صمدبهرنگي تاريخ تولد وتاريخ مرگ ندارد.

 شاهكارآن زندگيش بـــــــود.
صمدبهرنگي ، بي شك يكي ازشاخص ترين معلمان مبارز ايران است.صمد در دوم تيرماه 1318دريكي ازخــــانه هاي جنــوب محله چرنداب تبريزبه دنيا آمد.از سال 1336معلم روستاهاي آذربايجان شد و مدت يازده سال در روستاهاي ممقان،قدجهان،آذرشهر،گوگان وآخيرجان به بچه هاي روستائي درس داد.ليكن هنگامي كه رژيم دريافت كه او قصد آگاه سازي دارد و تنهابه آموختن لاطائلات كتابهاي درسي به دانش آموزان قناعت نمي كند،كمربه نابوديش بست.صمد در نهم شهريور1347به دست عمال شب پرست ساواك شهيدشد.وجسدش دررودخانه ارس از
آب گرفته شد.
صمد
از نخستين پيشگامان جنبش نوين انقلابي ايران بود.او
به همراه دوست رزمنده اش معلم فداكار بهروز دهقاني ازفدائيان شاخه تبريزبود.
صمدبهرنگي هميشه يك معلم متعهدباقي ماند.چه به هنگامي كه دركلاسهاي روستايي باشاگردان گرسنه و
پابرهنه روستاهاي آذربايجان بود و چه به هنگامي كه براي بچه ها و درحقيقت براي همه «قصه»مي نوشت و چه آن زمان كه مسائل تعليم و تربيت را درجامعه ايران با ديد تيز بين خود نقد
مي كــــــــــــــــــرد.
...چنين بود
صمد،اين آموزگار آذربايجاني كه روستاها را شخم مي كرد تا همچنان خستگي ناپذير بذر اميد به
پاشد،زنگ بيدارباش را بكوبد، و اثرقصه هاي وحشت رابزدايد.
وچنين بود كه افشانندگان هراس و دلبستگان به خواب هراسان شدند و اين معلم آگاه و دانا را خيلي زود از ما گرفتند.اماغافل از اين كه مايادگرفتيم «تاقدم درراه نگذاريم ترسمان نمي ريزد»
   

                                                                               «سحـــرتاچه زايد شب آبستن است»

 

ماهی سیاه کوچولو2

ادامه داستان.....

 

ماه شهريور بود. ناهار مي خوردند. بابا و زن بابا خوابشان مي آمد، مي خوابيدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگرنه،‌ بابا سرش داد مي زد، مي گفت: بچه بايد ناهارش را بخورد و بخوابد. اولدوز هيچوقت نمي فهميد كه چرا بايد حتماً بخوابد. پيش خود مي گفت: امروز ديگر نمي توانم بخوابم. اگر بخوابم، ننه كلاغه مي آيد، مرا نمي بيند، بچه اش را دوباره مي برد.پايين اتاق دراز كشيد، خود را به خواب زد. وقتي بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچين پاورچين گذاشت رفت به حياط، نشست زير سايه ي درخت توت

ادامه نوشته

ماهی سیاه کوچولو1

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه......

 

 

اثر    صمد بهرنگی

ادامه نوشته

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یك لحظه اول، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یكدگر، ویرانه میكردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

كه در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

كه می دیدم یكی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو، آواره و دیوانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم
بعرش كبریایی، با همه صبر خدایی
تا كه میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم
كه میدیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم كش
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری
در این دنیای پر افسانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم؟
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یكنفس كی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میكردم

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !


استاد رحیم معینی کرمانشاهی

پندپدر

زین گفته سعادت تو جویم                         پس یاد بگیر هرچه گویم

می باش به عمر خود سحر خیز                 وز خواب سحرگهان بپرهیز

با مادر خویش مهربان باش                        آماده ی خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را                            از گفته ی او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند                  خرسند شود ز تو خداوند

چون با ادب و تمیز باشی                          پیش همه کس عزیز باشی

می کوش که هرچه گوید استاد                   گیری همه را به چابکی یاد

زنهار مگوسخن به جز راست                  هر چند تو را در آن ضررهاست

هر شب که روی به جامعه ی خواب           کن نیک تامل اندر این باب

کان روزبه علم تو چه افزود                     وز کرده ی خود چه برده ای سود

روزی که در آن نکرده ای کار              آن روز ز عمر خویش مشمار

سرزمین بی کران

ایــــران ای سـرای مـن          خـاکـت توتیای مـن

 

جاویــــدان بهشت مـن          عشقت کیمیـــای مـن

 

ای سـرزمیـن بیــــکران          ای یــادگـار عــاشقــان

 

ای خفتـه در میـان تــو          در قــلب مهــربــان تــو

 

هــزاران شهیـد بی گنــاه نــوجــوان

 

هزار عاشق گذشته در رهت ز جان

 

ایــــران ای سـرای مـن          خـاکـت توتیای  مـن

 

جاویــــدان بهشت مـن          عشقت کیمیـــای مـن

 

ای تخت جــاودان جــم          ای ارگ بیکـــــران بــــم

 

همچو هگمتـان پـایـدار          همچو بیستون استوار

 

خاک عاشقان بی قرار          ای دیــار مهــر و افتخـار

 

ایـــــــــــــــــــــران

 

مــوســم سفـــر

نکنــــد مــوســم سفـــر بــاشد               ساربان خفته و بی خبر بــاشد


بـــوي بـــــاران تـــــازه مـي آيــد               نکنــــد بـــوي چشم تــر بــاشد


سخني از وفــــــا شنيده نشــد               نکنــــد گـوش خلق کـــر بــاشد


نکنــــد عشق در بــرابــر عقـــل               دست از پـــــا درازتــــــر بـــاشد


نکنـــد پــــرده چـون فـــرو افتـــد               داستــــان داستـــــان زر بــاشد


زير اين نيم کاسـه هاي قشنگ               نکنـــد کاســه اي دگـــر بـــاشد


نکنـــد آنـکه درس ديـن مي داد               از خــــدا پـاک بـي خبـر بـــاشد


همچو سرو ايستادن در اين باد               نکنـــد پـاسخش تبــــــر بـــاشد


نــور کيــوان در آسمان نشست               نکنـــد پـــوچ و بـي ثمـر بـــاشد

 

مداراکن

بيـا بنشين و بـا مـردم مــدارا کن                 گـــره از کــار اين افتادگـان وا کن

 

بترس از شعله هاي زير خاکستر                 بيــا انديشـــه انــــدوه فـــردا کن

 

هزاران تـــاج سلطاني

دو صد تخت سليماني

فلک بستاند از دستت به آساني


که اين تخت بلند جم

نه بر شاهان ساماني وفا کرد و نه بر پرويز ساساني


که اين رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناسد نه روحاني

 

مبـاد آن دم که چنگیزی بپا خیزد              کشـانــد آشیـانـت را بـه ویــرانی

 

همای از خواندن این فتنه پروا کن

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
 

مستی

روزگاريست که کس را به کسي یـاری نيست                 جــز دل آزاري و نیــــــرنگ و ریـــاکـــاری نيست
 

هـر چه غــم بـود به دوش دل مـــردم شد بــار                 گوئـیا قسمت مــا غیــــر گــــران بـــاری نيست


اي بسا حامي مستغني خوش خفته به نــاز                 زانکــه معیــــار دگـــر دانـش و بیــــداری نيست

گمـــــرهـــانند به بـــــازار طمــــــع راهسپــــار                  غافـــل از آنـــکه شـرف جنس خريداري نيست

کـــــاروان دستخوش رهنم بيگانه شده است                 ســاربـان ایـن روش غافلــــه ســـالاری نيست
 

پشیمانم

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشيمانم             اگر اينگونه بـا ساقي جفـا کردم پشيمانم

من از عمـري کـه بـا زاهــد فنــا کردم             من از جوري که در راه خدا کردم پشيمانم


من امشب گوشه ميخانـه مي مـانم             کــــــه داد از سـاغـــر و پيـمانــه بستــانـم

بــه هـر جـا پـا گـذارم کينـــه هـا بينم             هــــــزاران چهـــــره در آئينــــه هـــا بينـــم


چه جايي خوش تر از ميخانه بگـزينم             مــن اينجــــــا مـــست و حيـــــــــرانــــــــم


من امشب گوشه ميخانـه مي مـانم             کــــــه داد از سـاغـــر و پيـمانــه بستــانـم

در اينجـــا هـر کـه در دل بـــاوري دارد              در اينجــا هــر غمــــي خنيــــاگــــري دارد


کـه در ميخانه حتي دشمنت بـا خود              بجــاي دشنـــه دستــش ساغـــــري دارد

من امشب گوشه ميخانـه مي مـانم             کــــــه داد از سـاغـــر و پيـمانــه بستــانـم
 

در اينجا جز به کوي يار راهي نيست             در اينجـا جــز مهيـن دلدار شاهـي نيست
 

در اينجا پادشاه عـاشقان ساقيست             که او هم گاه گاهي هست گاهي نيست
 

در اينجا خون مردم خفته در خون نيست
در اينجـــا چهــره آزادگــــــي گـــم نيست

در اينجا تخت شاهي دوش مردم نيست
 

به نام عشق میخوانم

من امشب گوشه میخانه  می مانم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

مود پور چه شخصیتی دارد؟زن یا مرد؟مودب پور چند سال شه؟


م.مؤدب پور به قدر كافی خوانندگانش را گیج كرده. هنوز كسی نمی داند او چند سالش است، چه قیافه‌ ای دارد و اصلا زن است یا مرد.

6 رمان به اسم م.مؤدب پور چاپ شده و 3 كتاب دیگر به اسم ماندا معینی كه البته در كنارش یك پرانتز بازشده و نوشته شده : (مؤدب پور).

این ماجرا یك جوری آدم را به شك می اندازد كه م حرف اول مانداست و مؤدب پور یك فامیلی برای رد گم كنی و م.مؤدب پور یك زن خانه دار است.

ادامه نوشته

دانلود اشعار فروغ فرخ زاد

دیوان اشعار فروغ فرخزاد را در پنج مجموعه ی جداگانه (اسیر ، دیوار ، عصیان ، تولدی دیگر ، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) از لینکهای زیر دانلود کنید.

Downlaod File 1
Downlaod File 2
Downlaod File 3
Downlaod File 4
Downlaod File 5

منبع : http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=216

چشم در چشم بهاری دیگر

سلام

سلامي به گرمي دست

سلامي به خيسي باران

سلامي به روشني آفتاب

سلامي از دل غمگين و شكست به دلي پر بار

سلام اي نو گل زيبا كه نخوت اسفند را پايمال خواهي نمود

سلام بر تو اي زيبای بي غازه

اي كه زيباترين معشوق بهاري كه زمستان در رسيدنش به تو چشم به راه است

اه افسوسا كه در اين شب و تاريكي قلبمان به التفات معشوق خياليست

و به دلبستگي دنيا گرفتار است و آمدن شاهد زيبارويمان را ملتفت نيست

كجايي اي بهار زيباي ترانه

كجايي كه از غم هجران دل ز عشقت نشد پاك

اي سهند غوغا كن از غم هجرانش

جامه بدر سينه بشكاف سر بشكن

گل برويان زير چشمت

تو روزي مامن شهاب هاي آسمان بودي

پس چرا زير خضاب خود را پنهان نموده اي

بيفشان آتش تا اين ديار سوزان شود و شود نخوت باد خزان آخر

گويند تو در اينجا نيايي

گويند تو را به ما هيچ خيالي نيست

مگر ما را ز ديگران كم ميگيري ...

آري ما كميم

ما كوهي كوتاه قامت شكسته خاطر بيش نيستم

ما سهنديم همان كه بيش از همه خفته ايم و به ظن خود چشم به راهت ...

در اين ظلماني شب كسي به درمان نمي كوفت جز اين يادت در ظن خويش

ما فقط منتظرتيم به همراه كوله باري از گناه

اين بهار به اميد ديدارت برف از خانه مي روبم

چشم سرمه ميزنم

جامه تازه مي كنم

تا تو آيي نو بهارم

در اين بهاري بي بهار ...

 

                                                       گوشه اي از دفتر خاطراتم ...

                                                     آرمين نوروزي 15/11/1388